.......الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد

گذر از معنا

گذر از معنا

روز بعدی






امروز روز عجیبی برام بود.
کلی حرف داشتم که بزنم
اما
ترجیح دادم خلاصه کنم کلام رو
خوشحالم که نمیشه جلوی اومدن بهار رو گرفت، نمیشه حبسش کرد، نمیشه حذفش کرد...
بهار میاد...
حتی اگه قرار باشه زمستون سخت و تلخی رو هم پشت سر بگذاره
 میاد...

________________________________
 
پ.ن.1. دوست داشتم معنی نگاهت رو داد بزنی!

پ.ن.2. یک سوال بنیادی برام ایجاد شده که چرا دیگه تو این دنیا خیر مطلق و شر مطلق اونقدر ملموس نیست. چرا دوران سیاه و سپید به سر اومده و همه چیز از جمله آدم ها خاکستری شدن...
زمستون که بره، بهار میاد. بهار که بره زمستون میاد، ترکیب شده همه چیز با هم.انگار مرز تعادل سیاهی و سپیدی از بین رفته و با هم تلفیق شدن... شاید هم از اول همین طور بوده و این ذهنیت من مربوط به داستانهای دوران کودکی میشه که خوبی و بدی مطلق وجود داشت و دچار نسبیت نبودن. سیاهی راهی به درون سپیدی نداشت. اونوقت میشد به خوبها اعتماد کرد، برای همیشه...

 




طبقه بندی: دیدگاه، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 بهمن 1388 توسط رها | نظرات ()
اگر با من نبودش هیچ میلی....






خُب، نمیدونم این دقیقا چندمین باره، اما خوب حس و حالش رو میدونم؛ که تمام نیرومو جمع کردم و کلی تلاش کردم اما دقیقا دقیقه نود، قبل از اینکه نتیجه اون همه سختی رو بگیرم، یک چیزی اتفاق میفته که همه چی، دقیقا همه چی، دود میشه و میره هوا...خُب بهم حق بده که این همه دلم بسوزه...بهم حق بده که چشم و دلم از روزگار بترسه که دوباره یه فکر درست و حسابی برای زندگیم بکنم که با تلاش و زحمت بخوام نتیجشو بگیرم...


لیلیِ من؛ اسفند سال ۷۸ بود، که کاسه ترک خورده من شکست، یا به عبارت دیگه پودر شد. اما خُب، توقف نکردم. راهمو ادامه دادم. دونه دونه تکه هاشو پیدا کردم و بند زدم. حتی بعضی وقتها همون نصفه کاسه بند زده شده، دوباره و چند باره شکست اما به روی خودم نیاوردم و به حرکت ادامه دادم...خودت که خوب میدونی...بهتر از من حتی! حالا داریم به اسفند ۸۸ میرسیم. یعنی ده سال گذشته و من هنوز نفهمیدم خیلی از چراهای زندگیمو. به خاطر خیلی از چیزهایی که همیشه پیش اومده و دست من نبوده، نتونستم بشم اون چیزی که دلم میخواد...پرم از آرزوهای نصفه نصفه... بهم حق بده که فکر کنم هیچ میلی با من نداشتی اما خوب کاسه و کوزمو شکستی...اما خُب، از تو کار بی حکمت ساخته نیست. همین آرومم میکنه و وادارم میکنه صبور باشم....

جانان من؛ من صبر میکنم اما ازت میخوام زودتر راهی که باید برم رو نشونم بدی. این بلور نازک این بار اگه بشکنه، دیگه معلوم نیست بشه بندش زد...

___________________________________________

پ.ن.1 احساس میکنم خیلی ساده ام برای این روزهای پیچیده...برای این آدمهای پیچیده...خیلی ساده ام، زیاد!


پ.ن.2  یه شعر از سهراب سپهری هست که میگه

کار ما نیست شناسایی راز  "گل"  سرخ
کار ما شاید این است که در " افسون"  گل سرخ شناور باشیم

شاید واقعا لازم نباشه خیلی از چرا ها رو بدونیم اما این روزها دارن وادارم میکنن که به قضیه تقدیر و سرنوشت و ... ایمان بیارم. نمیدونم چرا تو کَتم نمیره. فکر میکنم توانایی و اراده آدمی هر چند که مقهور اراده خداست اما تو این امورات دنیا، اینقدر هم ناچیز نیست...






طبقه بندی: دیدگاه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 17 بهمن 1388 توسط رها | نظرات ()
روز بعدی

 

 

 

 

در قعر دره روز شنبه بودم که عقرب سیاه کژدم دنبالم بود تا زهرش را به جانم بریزد. که نشد. که خدا نگذاشت.

حالا هر روز سیاهی سایه اش را به دنبالم حس میکنم. هر چند که اقتضای طبیعتش است اما این بار از ره کینه است...

بیا! ترسی نیست که ترس از غیر خدا شرک است! آتش روشن کرده ام که تو از تبار ترس و یأسی و گریزان میشوی، اما دریغ هیچ مفرّی نیست برای تو چه در آتش ظاهر و چه در آتش باطن که میسوزاندتان،که زمان میخواهد. اما آتش برای ما یا برد و سلام است یا موجب تولدی دوباره چون ققنوس که روسپیدمان میکند بعد از گذشت زمان چونان روسپیدی سیاوش. قصه آتش، قصه امروز نیست، جدال تاریخی ماست که خوراک خود را تنها میسوزاند؛ زشتی و پلیدی و گناه را؛ یعنی تو و اصل زاینده  تفکر تو را

به زودی زود تمام عقربها در این حلقه آتش گرفتار میشوند و آنوقت چقدر دیدنیست لحظه ایکه به یکدیگر حمله میکنند و با زهر همگنانشان کشته میشوند که این جبر تاریخ است برای اینچنین سیاهی ها!

امروز درستیغ روز چهارشنبه ایستاده ام. باید قدر دانست. حتی قدر تمام لحظه های ساده و بی بار را

 

 

_______________________________________

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ری‌را
میان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بی‌دلیلِ راه جسته بودیم
بی‌راه و بی‌شمال
بی‌راه و بی‌جنوب
بی‌راه و بی‌رویا

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دریا و رنگ روسری ترا، ری‌را
دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقایان
چرا می‌پرسید از پروانه و خیزران چه خبر
چه ربطی میان پروانه و خیزران دیده‌اید
شما کیستید
از کجا آمده‌اید
کی از راه رسیده‌اید
چرا بی‌چراغ سخن می‌گوئید
این همه علامت سوال برای چیست
مگر من آشنای شمایم
که به آن سوی کوچه دعوتم می‌کنید؟
من که کاری نکرده‌ام
فقط از میان تمام نامها
نمی‌دانم از چه "ری‌را" را فراموش نکرده‌ام


آیا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه
چیزی از جُرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد؟


من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام بانو
شما، بانوْ که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته ندیدید
می‌گویند در کوی شما
هر کودکی که در آن دمیده، از سنگ،‌ ناله و
از ستاره، هق‌هقِ گریه شنیده است
چه حوصله‌ئی ری‌را!
بگو رهایم کنند،‌ بگو راه خانه‌ام را به یاد خواهم آورد
می‌خواهم به جایی دور خیره شوم
می‌خواهم سیگاری بگیرانم
می‌خواهم یک‌لحظه به این لحظه بیندیشم ...!
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟

 

سید علی صالحی

 

 



طبقه بندی: دیدگاه، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 بهمن 1388 توسط رها | نظرات ()
روز بعدی

 

 

دوست ندارم تو این شرایط که اسمش رو گذاشتن شرایط سخت، یه ترازو بگیرم دستمو مرام اطرافیان و دوستان و ... رو بسنجم. برای همین هم خودم رو از همه جا دور کردم تا راحت تر باشم. اونها هم راحتتر باشن و طوری رفتار نکن که انگار با صحبت کردن با من یا با بودن کنار من یه چیزی مثل جذام، تاکید میکنم، دقیقا مثل جذام، بلاگیرشون میکنه. هر چقدر هم که میخوان این احساسشون رو کمتر نشون بدن، داستانهاشون خنده دارتر میشه....

شرایط خوبی نیست، اونها هم حق دارن... اما خوب، ایکاش یکم متوجه اثر کارشون میشدن...تا وقتی کسی تو این شرایط نباشه، هیچوقت دقیقا معنی این حرفها رو نمیفهمه....واسه همینه که حتی توقع کوچکترین چیزی رو هم ندارم. یک مدت دور میشم تا بتونم قوی بشم و به جای رنجیدن، بخندم به این رفتارها...اینجا هم همیشه حکم یک جایی واسه وقتهایی که دلم گرفته رو داره  که میام و زنده نگه میدارمش...حداقل به فرمهر قولش رو دادم که اینجا بنویسم...

این روزهای سخت هم میگذره... اما چیزی که به خودم قول دادم هیچوقت یادم نره،مهربونی و وسعت قلب بعضی از دوستامه که تو این شرایط کار هر کسی نیست...دوستایی که هرروز حالمو پرسیدن و هوامو داشتن .....

 

 

چراغی به دست‌ام چراغی در برابرم
من به جنگ سیاهی می‌روم

گهواره‌های خسته‌گی
  از کشاکش رفت‌وآمدها
 بازایستاده‌اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان‌های خاکسترشده را روشن می‌کند...

....من
برمی‌خیزم!

چراغی در دست، چراغی در دل‌ام
زنگار روح‌ام را صیقل می‌زنم
آینه‌ای برابر آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
 ابدیتی بسازم.

باغِ آینه  _  احمد شاملو   

 

 

 



طبقه بندی: دیدگاه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 بهمن 1388 توسط رها | نظرات ()
اختیار

 

 

من خوشبختم؟

من بدبختم؟

اینی که میگن خوشبختی یک احساسه، فکر میکنم کافی نیست برای تعریف

فکر میکنم تعریف بهترش این باشه که انتخاب کنی که احساس کنی خوشبختی....

.

.

.

.

.

این یک ماهه، هر روزش برام یک سال گذشته....لعنت به بیخبری....لعنت به دلتنگی....لعنت به همه اون لحظه هایی که میخواستم گریه  کنم اما باید بغضمو میخوردم  تا روحیه بقیه خرابتر از اینی که هست نشه...لعنت به این همه گریه کردن های بیفایده در خفا که حتی آرومت هم نمیکنه...لعنت به دلتنگی....

.

.

.

.

هیچ وقت دوست نداشتم گریمو کسی ببینه...هیچ وقت دوست نداشتم بیام اینجا و این چیزهارو بگم...

.

.

.

.

همیشه فکر میکردم که اگه در یک نقطه، بین تسلیم و جنون باشم، جنون رو انتخاب میکنم اما تسلیم نمیشم، اما انگار این منم که توسط جنون انتخاب شدم...

.

.

.

.

مادربزرگ برام گل گاوزبون دم میکنه، فقط میخورم که ناراحت نشه، چون میدونم که آرومم نمیکنه....

.

.

.

.

میتونم انتخاب کنم که از خانواده ام دلخور باشم که هیچ کدومشون تولدمو بهم تبریک نگفتن....تمام روز منتظر بودم...اما مطمئنم بابا اگه بود، یادش نمیرفت. اگه بابا بود، اونها هم یادشون نمیرفت. د ِ لعنتی! بحث سر همین بودن و نبودنه....

.

.

.

.

یک چیزی هست در وجود آدمی به اسم قرار، نمیدونم جایی جا گذاشتمش یا ازم دزدیدنش یا....که شدم بیقرار....هر کاری میکنم که روزهام مثل کاغذ باطله نباشه، نمیشه! میخوام انتخاب کنم که نباشه اما نمیشه...

.

.

.

.

لعنت به دلتنگی....

 

 



طبقه بندی: دوباره، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 بهمن 1388 توسط رها | نظرات ()
کتاب همیشه در دست راستم خواهد بود....







 






چرخ میزدم بر مدار خویش، گاهی هم بر مدار دیگرخواهی و آن شده بود سند تفاوت من که چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی و خواستم تا ابد بچرخم بر آن مدار که تو خواسته بودی....

به سماع درآمده بودم که لرزید زمین زیر پایم و آسمان بالای سرم سیاه شد با ابرهایی که تاریخ عبورشان نامعلوم بود...


خواستم توبه کنم به درگاه  « آن خدای توبه شنو » که توبه ام را شنید اما مقبولش نیفتاد چرا که سرنوشت مرا چرخیدن نوشته بود بر مدار خودش، صد و بیست و چهار هزار بار...

که خواستم معامله کنمش زخمهایم را، ارزشمندترینِ توشه زندگی زمینی ام را، اما تعدادش کم بود...صد و بیست و چهارهزار تا نبود... که گفت عبور کنم از این رود که به سان نیل شود به هنگام تاثیر عصای موسی، « آن خدای جبران کننده » ....که دلم لرزید از وحشت بعد از عبور.... که قبل از این بر بلندای کوه جودی ، بعد از آرامش طوفان، با یاران که همه از برگزیدگان بودند، عبور کردیم از زمان و سرنوشتمان آن شد!!! تا چه رسد به عبور از زمان با قومی چون بنی اسرائیل....

بگو! چند بار دیگر! فقط چند بار دیگر باید به مسلخ زمان بروم تا شود صد و بیست و چهار هزار..........
خسته ام........زیاد.......اما دلم قوی است بر « آن خدای بر مسند حق نشسته »....









طبقه بندی: دوباره، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 دی 1388 توسط رها | نظرات ()
یک مرد

 

پیرمرد چشم ما بود.....

 

 



طبقه بندی: دوباره، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 آذر 1388 توسط رها | نظرات ()
گوش کن.... وزش ظلمت را میشنوی؟

 

 

 

ماه محرم داره میاد .... امسال یک بغض دیگه ای تو گلوی همه ما هست... بغضی که وصف کردنش برام خیلی سخته....

 

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه


چراغ هدایتی که خیلی بهش احتیاج داریم...

کشتی نجاتی که دست هر غرق شده ای رو توی طوفان بلا میگیره و بدون نگاه کردن به اینکه چه کسی هست، سوارش میکنه و نجاتش میده....

 

خدایا...نجاتمون بده....

 

 

 



طبقه بندی: دوباره، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 آذر 1388 توسط رها | نظرات ()
تاریکخانه

 

 

 

هفت - هشت سالی بود که لاک غلط گیر نخریده بودم. دوست داشتم  روی غلطهای نوشتاریم خط بزنم.  فلسفیش هم کرده بودم که یادم بمونه که  اشتباه هم میکنم ....الان که مجبور شدم یکی بخرم  به این فکر میکنم که  ایکاش میشد یکم به این لاک غلط گیر عینیت داد و اشتباههای دنیا رو باهاش پاک کرد... حداقل از بعد 22 خرداد رو....دلم بدجوری گرفته....

از اینکه هر ازگاهی یکی پیدا بشه و با یک چراغ قوه یه بخشی از این تاریک خانه اشباح رو روشن کنه و فقط یک گوشه ای از فاجعه دیده بشه و بعد هم هرکسی از ظن خودش یار بشه خسته شدم... دلم میخواد یکی پیدا بشه که همه چراغها رو روشن کنه... تا اونوقت تکلیف معلوم بشه و همه باهم  یه فکری به حالش بکنیم....

 

 



طبقه بندی: دوباره، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط رها | نظرات ()
شازده کوچولو

همیشه دلم می خواست بچه که بودم انقدر با هوش می بودم که یه بار یه نقاشی مثه اون ماری که توی شکمش یه فیل بود، کشیده بودم و بزرگتر ها رو ...

اما نه انقدر با هوش بودم، نه انقدر استعداد تخیل داشتم،

من یه بچه ی معمولی بودم، معمولی بزرگ شدم، معمولی هم می میرم

اما هر سال شازده کوچولو رو می خونم،

من عوض نمی شم، اما شازده کوچولو هرچه بزرگتر می شم، عوض می شه و کتاب با سال های قبلش فرق می کنه!!

 


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 آبان 1388 توسط شیوا | نظرات ()
همین!!

این کاخ که می بینی گاه از تو و گاه از من
جاوید نمی ماند، خواه از تو و خواه از من


کبکی به هزاری گفت پیوسته بهاری نیست
این خنده و افغان چیست، گل از تو گیاه از من


با خویش در افتادیم تا ملک ز کف دادیم
از جنگ کسان شادیم، داد از تو و آه از من


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 آبان 1388 توسط شیوا | نظرات ()
یک هیچ!!! به همین سادگی

 

 

....هیچ! مگر مهر ورزیدن و دم فروبستن...

.... محبتم ازآنچه بتواند بر زبان بیاید ژرف‌تر است.....

....مهر بورز با آن کس که دشمنی می ورزد با تو، فراموش کن ! بدی را با خوبی پاسخ بده. خداترس باش که او ترسایان را دوست تر دارد....

.....خوشا به حال آنان که به سبب نیک کردار بودن آزار می بینند، زیرا ایشان از برکات ملکوت آسمان بهره مند خواهند شد ....

....وقتی به دنیا می آییم به خاطر اینکه قدم در جایگاه نادانان گذارده ایم می گرییم....

....عشق و محبت همیشه بی زبان است و بزرگترین و زیباترین عشق آن است که زبان دربیانش عاجز بماند....

....شهریارا !با گوشتان فکر نکنید، با آن چیزی که دیده نمی شود فکرکنید...

 

______________________________________________________________

 

پ.ن 1. حیف که این ترازو های روزمره تفاوت  این « هیچ » رو با اون « هیچ » که معنای تهی میده رو درک نمیکنند و باز هم وسیله سنجش قرار میگیرند!

پ.ن.2. عجیب این روزها شبیه   کردلیا   شده ام....عجیب.....

پ.ن.3. متن بالا از کتاب لیر شاه، نوشته شکسپیر انتخاب شده

 

 

 

 



طبقه بندی: دوباره، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 آبان 1388 توسط رها | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:25)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

موضوعات
دوستان
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت